لب همان لب بود اما بوسه اش گرمي نداشت...

آمد اما در نگاهش، آن نوازشها نبود

چشم خواب آلوده اش را، مستي رويا نبود

مست و بي پروا نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمي نداشت

دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود

مست و بي پروا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود

نقش شيدايي در آن، آيينه ي سيما نبود

مست و بي پروا نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمي نداشت

دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود

بر لب لرزان من، فرياد دل خاموش بود

گرچه آن تنها اميد جان من، تنها نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمي نداشت

دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود

آمد...

آمد...

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود

مست و بي پروا نبود

...

  
نویسنده : ارغوان ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦