دوباره برگرد

فقط يكبار ديگر اصرار كن... يكبار ديگر

كسي نيست كه اصرار كند، هميشه غرور لعنتي همان جايي كه نبايد سر و كله اش پيدا ميشود.

اگر يك جمله ي ديگر گفته بودي، فقط يك جمله ي ذيگر، شايد...

با خودت فكر ميكني جمله ي بعديم يعني پافشاري، التماس، تمنا، كوچك شدن، خرد شدن اما...

ولي كاش ميفهميدي هميشه قرار نيست كه همان اول به تو تعظيم كنند. حرف آخر زدنت يعني هيچكس اجازه ي بازي در زندگي شخصي تو را ندارن. هيچكس! حتي اگر عزيزترين كسي باشد كه ميتواند كنار تو باشد.

قول ميدهم... جمله ي بعديت، من تسليم شده ام، قول ميدهم!

اصرار كن!!!

  
نویسنده : ارغوان ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦

ارغوان، شاخه ي همخون جدا مانده ي من! آسمانت چه رنگ است امروز؟

www.9metri.persianblog.ir   
نویسنده : ارغوان ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ مهر ،۱۳۸٦

 

 

09126474282

09123092136

09111834703

09151181370

09355274597

09125311070

09124500070

09125313474

09357439223

0932946844

09127625458

0935533377

09183896585

09127198897

09123798164

09352110233

09323414114

09354212399

09123228269

  
نویسنده : ارغوان ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ مهر ،۱۳۸٦

اگه خودتونو دوست دارين، حتما بخونين... واقعا به نفعتونه...

سلام!

من باز برگشتم...

اين مطلبو حتما بخونين. ضرر كه نميبينين هيچ، سود هم ميكنين.

نميخواستم كسي از ماجراي من چيزي بدونه، اما ميگم تا شايد درسي بشه براي عزيزي، و مفيد باشه براتون.

من 15سالمه و ميرم دوم تجربي. توي تمام سالاي تحصيليم، شاگرد زرنگ و نورچشمي معلم و ناظم بودم... من دختري بودم كه هميشه توي المپياد شركت ميكرد و رتبه مياورد و باعث افتخار مدرسه و خانواده ام بودم. سال 83 هم رتبه ي اول شعر رو توي كشور آوردم... خوب، حالا با من آشنا شدين؟! حالا ببينين به كجا رسيد اين دختر خانوم:

همه چيز از اول دبيرستانم شروع شد...

اونقدر داستان داره اين اول دبيرستان ما كه اگه بخوام بگم مختون ميگوزه!!!....پس ميرم سر اصل ماجرا:

وقتي امتحانات خرداد تموم شد، يه روز توي حموم كه بودم، تيغ رو برداشتم و خواستم رگ بزنم! تيغو نذاشته زرتي از دستمون خون ريخت و من ترسيدمو بيخيال شدم!!

حدود 3هفته ي پيش، باز رگ زدم... 3بار، بطور عميق تيغ رو كشيدم و خدارو شكر ميكنم كه تاندومم آسيب نديد...

اون شب، بدترين درد عمرم رو كشيدم...

*

گذشت، 10 روز بعد بخيه رو كشيديم... جاش يادگار تلخ، ميمونه...

*

هفته ي بعدش، باز با 30تا كلونازپام 2ميل، اومدم خودكشي كنم... يادمه كه خونه ي مادربزرگم بودم... تنها چيزي كه از بيمارستان يادم مياد، اينه كه اسمش لقمان بود. و اونجا پر بود از دختر و پسرايي مثه من... بهم يه چيزي مثه مركب دادن كه بخورم و نتونستم، چون همه رو (ببخشين) بالا آوردم. بعدش يه چيزي كردن تو دماغم و.......................نفهميدم...

اون موقع گيج بودم... تا چند روز........................... از اون روز به بعد، هيچي يادم نميمونه. البته نه اينكه آلزايمر گرفته باشما!!!...فعلا آسيب ديدم...

*

رفتيم پيش مشاور...

خانوم دكتر عسگري...

تموم زندگيمو بهش گفتم... و معرفيم كرد پيش يكي ديگه كه برام قرص بنويسه و چون من از خودكشي پشيمون نبودم و گفتم بازم انجام ميدم، گفتن بايد بري بيمارستان رواني بستري بشي...

آقا، ما هم گريه گريه كه ديوونه نيستم و شما دارين منو ديوونه ميكنين...

*

رسيديم به امروز صبح. (دوشنبه)... صبح زود بيدار شديم و با دكترم و مادرم راه افتاديم به سمت بيمارستان لواساني...

نه به بيمارستان ميلاد كه غرب غرب بود. نه به اين كه اونقدر شرق بود كه ديگه از اونرش زده بود بيرون!

خلاصه، اون راه صعب العبورو طي كرديم و بگذريم از عذابهايي كه توي پذيرش كشيديم و ...

دكترم خيلي برام تلاش كرد و آخر بعد از 3ساعت اجازه گرفت و من وارد بخش بستري شدم.

آقا، رفتيم به اتاقم...

منو بگو فكر ميكرد يه اتاق شخصي دارم!! با خودم يه عالمه دفتر و كتاب برده بودم، يه عالمه لباس، لوازم آرايش، امپيتري پلير، و...!!!!

اولين استقبال از يه ديوونه بود كه اومد و منو كتك زد!! و بعد پرستارا اومدن دستاشو بستن و بردن...

بعد توي اتاقم، رو تخت وسط نشستيم و دكترم گفت با هم اتاقيات آشنا شو ارغوان.

اتاقمون 3تخته بود... همشون يه مانتو شلوار نازنجي پوشيده بودن...

يكيشون كه كنار پنجره بود، يه خانوم بود. بهم گفت: اسم من شاديه و اينجوريم!

خدايي خيلي خنده ام گرفته بود. بيچاره از بس بهش قرص داده بودن لمس شده بود و به يه نقطه خيره بود و صداش از ته چاه ميومد...

بعد، به دختر كنار ديوار كه دراز كشيده بود نگاه كردم. گفتم: من ارغوان. شما؟

- زهره.بهت نميخوره كه مسيرت به اينورا بخوره.

- آره. جام اينجا نيس.

دكترم بغلم كرد و گفت: خيلي زودم ميره.

پرسيدم: چند سالته؟

- 15.

- اندازه مني.

ولي اصلا به قيافه اش نميخورد... دختره ابرو نداشت!! ماشالله تيغ زده بود و ديگه زحمت نميكشيد با مداد واسه خودش ابرو بكشه...

پرسيدم: اينجا چيكار ميكني؟

- ميخواي بهت بگم يا ميترسي؟

- نه بابا! از چي بترسم؟!!! مگه لولو خور خوره اي؟!!!!

بلند شد نشست و گفت: من روح شيطانم!!

خنديدم و تو دلم گفتم تو يه ديوونه اي دختر!!

دكتر گفت: اوه!

- آره. من روح شيطانمو يه شيطان پرست...حالا خوب گوش كن بمن.البته من همه چيو بهت نميگم.خيلي چيزارو ازت پنهون ميكنم... من از بچگي توي خونه نميشد بند بشم. تا اينكه 12 سالم شد و ديگه از خونه هي ميرفتم بيرون... مادر و پدم و برادرام حريفم نميشدن. چون من قدرت شيطاني داشتم.ميدونم كه باور نميكني... بمن اينجوري نگاه نكن دختره ي ساده دل! من واقعا يه موجود ديگه ايم...

- خودم فهميدم!!

- توي كيفم يه چاقوييه كه هركي ببينه خودشو زرد ميكنه... درآمد هرروزم 50هزارتومانه.

- شغلت چيه؟

- قرار نيس چيزي بپرسي. هرچي بخوام خودم ميگم. تو گوش بده.

- بگو.

- مادرم هميشه به كلانتري ميرفت و ميخواست منو پيدا كنن اما هيچوقت موفق نميشدن... هميشه خودم يا برميگشتم خونه و يا خودمو به يه بيمارستاني مينداختم و اداي ديوونه هارو در مياوردم كه نميتونن حرف بزنن تا تو دردسر نيفتم... تا اينكه 5روز پيش كرك و شيشه رو باهم بهم تزريق كردن...حالم افتضاح بود... بيمارستان منو به كلانتري تحويل داد و اونقدر كتكم زدن تا فقط يه چيز بهشون گفتم اينكه من 200 تا دختر وپسر رو از سن 15 تا 31 از راه بدر كردم... همين و بعد باز خودمو به ديوونگي زدم. منو فرستادن اينجا تا مثلا خوبم كنن و به حرف بيام ولي من روح شيطانم...

منو خانوم عسگري واقعا ترسيده بوديم. من گريه ام گرفته بود...

صحنه هايي ديده بودم و چيزايي شنيده بودم كه واقعا برام سخت بود و طاقتشو نداشتم. دست دكترمو گرفتم و بردمش بيرون و با گريه خودمو انداختم بغلشو گفتم: غلط كردم!! ديگه از اين فكراهم نميكنم ترو خدا بريم بيرون. ترو خدا ترو خدا ترو خدا ترو خدا. من ميترسم. اينجا جاي من نيس! من هيچيم نيس!! فقط خوشي زده زير دلم!!... تو بهم كمك ميكني خوب ميشم. اينجا فقط بهم يه عالمه قرص ميدنو شوك ميزنن تا مثه بقيه خل و چل و لمس شم و اين افراد هم خيلي رو من تاثير ميذارن.منو ببر بيرون!

ساكمو برداشت و باهم سريع رفتيم. خدا شاهده كه من از اونجا فقط ديويدم تا دور شم... اشك بود كه ميريخت...چه مردا و پسرايي كه توي طبقه ي اول نبودن و چه زنها و چه دخترايي كه طبقه ي بالا نبودن... بيچاره پرستارا...

مادره بيچاره ام ترسيده بود!... دكتر بهش توضيح داد و بهم گفت وايسا.

اومد طرفمو گفت: فقط ميخواستم بهت يه درس بدم و اينجارو تجربه كني و ببيني چه جوريه... وگرنه از اولش جزو برنامه ي ما نبود كه بياي اينجا و بخوابي... فقط خواستم با اينجا آشنا بشي و بخودت بياي.

- درس سختي بود.

- اما خيلي چيزا بهت ياد داد. نه؟

- آره.

باهم از اون جهنم رفتيم و من توي اين فكر بودم كه ديگه امين آباد چه جوري ميتونه باشه!!!!!!!

*

*

*

بچه ها،

حرف مادر و پدراتونو اگرچه تلخه، اما گوش بدين. چون اونا هيچوقت بد شمارو نميخوان.

تو اين دنيا به هيشكي اعتماد نكنين. هركي ميگه كه دوستتون داره و ميخواد بپات بمونه دروغ ميگه. من 3بار تجربه كردم...

بابا بيخيال اين ادا و اطوارا... بشينين و درستنونو بخونين...

خود من موندم كه چرا دوبار خودكشي كردم!!

من خواب بودم.

خدا كنه هرچه زودتر از اين كابوس بيدار شم...

فقط منتظرم كه مهر ماه شروع بشه و امسال ميخوام به بهترين نحو بتركونم...

*

من اشتباهي كردم كه تاوانشو هم خودم پس ميدم و هم خانواده ام...

و خيلي بده...

ميشه اين پول، وقت و انرژي رو براي چيزاي خوب مصرف كرد نه اين چيزا...

گاهي اوقات قيمت اشتباهات خيلي گرونه...

هرچيزي رو نخواين تجربه كنين.

هرچيزي رو نخواين كه به چشم ببينين...

*

جهنمه...

*

اميدوارم كه حرفام واستون مفيد باشه.

بازم به دعاتون نياز دارم.

*

خدا قوت!!

  
نویسنده : ارغوان ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٦

ديگه باور كردم اين رو كه بايد تنها بمونم....

توي آسمون دنيا،
هركسي ستاره داره
چرا وقتي نوبت ماست،
آسمون جايي نداره؟!!!


  
نویسنده : ارغوان ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٦

شكايتي ندارم

گله و گلايه اي نيست، بيوفايي رسم عشقه
عاشقا تنها ميمونن، تنهايي مرام عشقه
  
نویسنده : ارغوان ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٦

چي بگم

اگه غيرت داشتي، ميگفتي يه دختر 15 ساله...................   
نویسنده : ارغوان ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٦

من ميخوام، پس ميتونم....چون دوستش دارم... اما به خواست اونم هست

يادت باشه كه با چه حرفايي با مخ من بازي كردي...
شناسنامه...
فرار...
كيش...
زندگي...
و.................................
هيكلت دروغ بود.
نميدونم چه حسي بخودت داري...
اگه ذره اي از دوست داشتن حاليت بود، جلوي ماريا مي ايستادي...
مثه من...
كه واسه ي حرف تو (موانعمو بايد از بين برد)، با همه جنگيدم.......................


ديگه منتظرت نميمونم....
و هيچ اميدي هم بخوب شدنم نيست...
نظرت اگه عوض شده بود، ميتوني بهم زنگ بزني. چون تو بيمارستان كه نميشه اومد اينترنت و باخبر شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدانگهدار...
  
نویسنده : ارغوان ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٦

ديگه نميبخشم تورو كه قلبمو شكستي

اسمت جاويد بود... اما دوستيمون جاويد نبود.فقط واسم دردسر شد...
هيچم عين خيالت نيست...







خداياااااااااااااااااااااااااا...

برو...

منم آزاد نيستم...
اما گفتم شايد بشه..............................
خودت يادم دادي به زور نميشه كسي رو دوست داشت.
منم هزار بار گفتم گدايي محبت نميكنم...
يه اندزاه ي كافي اومدم دنبالت.
اما تو هيچوقت نيومدي.
تموم 8ماه دروغ بود.
ليدا هم دروغ بود.
باهاش دوست شدي تا بازيش بدي...
منم واست بازيچه بودم...
و چه خوب بازي كردم
و تو هم چه عالي بازيم دادي...

دروغ گفتي كه منتظرم ميموني...
حتي صبر نكردي كه اين دختر اميد داشته باشه...

هر نفسم براي تو يه لعن ميفرسته عشقم...
خدانگهدار...

  
نویسنده : ارغوان ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٦

خدافظ

خدانگهدار جاويد   
نویسنده : ارغوان ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٦

از كي تا حالا؟

ازت بعيد بود به حرف ماريا اهميت بدي...

خودتم كه از خدا خواسته....
  
نویسنده : ارغوان ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٦

دوستت دارم

يه حرفي توي چشام، امان از اون طرز نگات

ميلرزه اين دل من، ميخوامت با ناز و ادات

دل تو، هرجا باشه، مال منه................مال منه!

روزي هزار بار ميگم: دوستت دارم،(مخلصتم)، يه عالمه............

بيا......دوستت دارم........

بيا......بيا......دوستت دارم..........دوستت دارم..........

دستم آلوده به عشق، باتو بودن رو، رو قلبت نوشت

ميخوام باتو باشم، حتي اگه گناه باشه، يه عالمه..........

قلب تو، هرجا باشه، مال منه.........مال منه!

روزي هزار بار ميگم: دوستت دارم، يه عالمه............

بيا......دوستت دارم........

بيا.. بيا......دوستت دارم........

بيا......بيا......دوستت دارم..........دوستت دارم..............

                             بيا......دوستت دارم..........دوستت دارم..........   
نویسنده : ارغوان ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٦

خدافظ

كاش جاويد يه ذره نگران من بود و جوياي احوالم ميشد...
اين دوست داشتن نيست...
حيف از اينهمه احساس...


تا آينده!
  
نویسنده : ارغوان ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٦

خودم همه چيو فهميدم.

ديگر نگران نيامدن هايت نميشوم

نام تو در امتداد همه خطوط زندگي پيداست

هنوز فاصله ها هستند اما...

ضرب آهنگ دلم به ياد آخرين ديدار

هنوز آهنگ ديگري دارد.












  
نویسنده : ارغوان ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٦

فردا

تمام شب رو بيدار مونده بودم. آخه مگه به چشماي وامونده ام خواب ميومد؟!

همش حالت انتظار داشتم تا ساعتم دينگ دينگ كنه و آماده شم تا بريم بيمارستان...

خلاصه رفتيم و معاينه ام كردن.

چون اونا بخش مورد نياز منو نداشت، معرفي نامه فرستادن براي بيمارستان لواساني توي سرخسار...

فردا تا قبل از ساعت 12 ظهر، بستري ميشم و تا يك الي دو هفته برميگردم...

البته شايد هم زودتر.

همش بستگي به خودم داره.

.................................................

من خيلي احساس ناراحتي ميكنم.

ميدونم كه اوني كه دوستش دارم، منو سركار گذاشته و نميخواد.

فقط براش مسخره بودم.مطمئنم كه همينطوره...

بازم قراره بازيچه اش بشم...

نميدونم واسه چي اومد.

ولي..........................................

  
نویسنده : ارغوان ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٦

← صفحه بعد